فردا... آسمان از آن توست
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره. یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟" زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم گویی تاریخ ایران از دل این آتش افروزی زاده شده است. گویی هنگامی که مردم روزگار هوشنگ به دور آتش گرد آمدند این سرزمین پا گرفت. گویی ایران دست در دست هم نهاده، هلهله و شادی کردند و چرخیدند به گرد این آتش بزرگ و شکوهمند با هم بودن را بر مردم آموخت و بدینسان تنها بودن فراموش شد. مردم آموختند که گرمی دلهایشان را از هم بگیرند و دیدند که گرما را تنها، با، با هم بودن می توان به جای سرما نشاند این آتش افروزی را سده نامیدند و نخستین جشن ایرانی شد و بی گمان دیرینگی جشن سده پیش از نوروز است و جشن سرشار از نور و گرما، بزرگترین جشن آتشی، جشنی برای خواهش گرما در دل سرد، خواهش نور در دل تاریکی، جشن امیدواری است از برای دمیدن خورشید گرما بخش بهار و آمدن گل ها و سبزه ها. ١٠ بهمن جشن سده، بر همه ایرانیان خجسته باد راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر ...
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند ...
یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین. بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

و پرواز را یاد بگیر، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت !
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
| Design By : Night Skin |

